<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پاتوق عاشقان</title>
<link>https://milad744.blogfa.com</link>
<description>حال نکن که زندگی کنی زندگی کن که حال کنی </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 19 May 2011 11:03:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>هیچ کس نبود...</title>
<link>https://milad744.blogfa.com/post/47</link>
<description>چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید: چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟ چرا لبخندهایت آنقدر بی رنگ است؟ اما افسوس... هیچ کس نبود. همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره. آری با تو هستم... با تویی که از کنارم گذشتی... و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است؟!</description>
<pubDate>Thu, 19 May 2011 11:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>milad744</dc:creator>
<guid>milad744.blogfa.com/post/47</guid>
</item>
<item>
<title>رفتن معشوق</title>
<link>https://milad744.blogfa.com/post/34</link>
<description>... چه زود ازبودن کنارمان خسته شدی چه زود در میان خاطرات محو شدی چه زود شمع های وجودت خاموش گشتند چه زود و چه زودتر به باد فراموشی سپرده شدی &quot;غزلکم&quot; زود رفتی اما هنوز با یادت با خاطراتت با تمام بودنت روز را شب میکنم و شبها در غم نبودنت می گریم رفتنت را هیچ گاه باور نخواهم کرد چون تو را در اعماق وجود خود همیشه شاد و زنده می یابم شمع های تولدت هنوز روشن است به این امید که بیایی... به این امید که تک تک شمع ها را تو خاموش کنی اولین شمعی را که خاموش کنی تمام غم</description>
<pubDate>Fri, 22 Apr 2011 10:09:41 +0330</pubDate>
<dc:creator>milad744</dc:creator>
<guid>milad744.blogfa.com/post/34</guid>
</item>
<item>
<title>عاشق</title>
<link>https://milad744.blogfa.com/post/33</link>
<description>دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و</description>
<pubDate>Wed, 20 Apr 2011 18:43:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>milad744</dc:creator>
<guid>milad744.blogfa.com/post/33</guid>
</item>
<item>
<title>فرصت از دست رفته</title>
<link>https://milad744.blogfa.com/post/32</link>
<description>خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود… باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه این مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی هم خرید… اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه. کنار دستش ..اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست روی صندلی</description>
<pubDate>Wed, 20 Apr 2011 18:39:55 +0330</pubDate>
<dc:creator>milad744</dc:creator>
<guid>milad744.blogfa.com/post/32</guid>
</item>
<item>
<title>عشق</title>
<link>https://milad744.blogfa.com/post/31</link>
<description>عشق دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد</description>
<pubDate>Wed, 20 Apr 2011 16:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>milad744</dc:creator>
<guid>milad744.blogfa.com/post/31</guid>
</item>
<item>
<title>شاید برای شما هم اتفاق بیوفتد</title>
<link>https://milad744.blogfa.com/post/30</link>
<description>مزدا ۳۲۳ قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ایستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت . این اولین خودرویی نبود که روبروی دختر توقف می کرد ، اما هریک از آنها با بی توجهی دختر جوان ، به راه خود ادامه می دادند . دختر جوان، مانتوی مشکی تنگی به تن کرده بود که چند انگشتی از یک پیراهن بلند تر بود .</description>
<pubDate>Wed, 20 Apr 2011 16:13:06 +0330</pubDate>
<dc:creator>milad744</dc:creator>
<guid>milad744.blogfa.com/post/30</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات</title>
<link>https://milad744.blogfa.com/post/29</link>
<description>داستان جالب و آموزنده “قهوه شور” 9 اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد. آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…” کدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه</description>
<pubDate>Mon, 03 Jan 2011 07:28:05 +0330</pubDate>
<dc:creator>milad744</dc:creator>
<guid>milad744.blogfa.com/post/29</guid>
</item>
<item>
<title>معنی عشق</title>
<link>https://milad744.blogfa.com/post/25</link>
<description>I L O VE ALL OV ER Y O U ËËËËËËËËËËËËËËËËËËËËËËËËËË عشق بيماري است كه ميكروب آن خنده و ويروس آن نگاه و پني سيلين آن بوسه و آنتي بيوتيك آن ازدواج است . &gt;&gt; امروزكه ميميرم مرا درگورستان عاشقان به خاك بسپاريد كفن مرا سيه كنيد تا همه بدانند سيه روز بوده ام چشمانم را باز بداريد تا همه بدانند كه چشم انتظار بورم تكه يخي را روي قبرم بگزاريد تا به جاي معشوقه ام اشك بريزد</description>
<pubDate>Thu, 21 Oct 2010 18:50:12 +0330</pubDate>
<dc:creator>milad744</dc:creator>
<guid>milad744.blogfa.com/post/25</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی اجبار نیست...</title>
<link>https://milad744.blogfa.com/post/20</link>
<description>زندگی اجبار نیست... شاید آن روز که سهراب نوشت زندگی اجباری است دلش از غصه حزین بود و غمین حال من می گو یم زندگی یک در و دروازه و دیوار که نیست که نشد بال زدو پرواز کرد زندگی اجبار نیست زندگی بال و پری دارد و مهربان تر از مهتاب است تو عبور خواهی کرد از همان پنجره ها با همان بال و پر پروانه به همان زیبایی به همان آسانی زندگی صندوقچه ی اصرار پرستو ها نیست زندگی آسان است بی نهایت باید شد تا آن را یا فت زندگی ساده تر از امواج است پس بیا تا بپریم وتا شبنم آرامش</description>
<pubDate>Thu, 07 Oct 2010 17:48:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>milad744</dc:creator>
<guid>milad744.blogfa.com/post/20</guid>
</item>
<item>
<title>عشق</title>
<link>https://milad744.blogfa.com/post/19</link>
<description>پشیمونم پشیمونم پشیمون کجایی که ببینی من هنوزم دارم تو حسرت چشمات می سوزم روز و شب دنبال یه راه چارم که بازم پامو تو قلبت بزارم همش کلافمو تو فکر اینم که هر جوری شده تورو ببینم ببینم که بهت بگم ببخشید دلم حرف تورو هیچوقت نفهمید یه وقت هایی میام کنار خونه همون وقت هایی که دارم بهونه یه چند وقته بهونت میگیرم حالم خراب دارم میمیرم غریبه ها نتونستن بفهمن یه ذره از دل از حرف های من پشیمونی مثل غصه میمونه تموم خنده هاتو میسوزونه پشیمونم پشیمونم پشیمون پشیمونم</description>
<pubDate>Sun, 23 May 2010 10:25:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>milad744</dc:creator>
<guid>milad744.blogfa.com/post/19</guid>
</item>
</channel>
</rss>
