گفتم نرو
گفتی برمی گردم
شاید بارفتنم زندگیت بشه اروم
گفتم نرو
باز گفتی برمی گردم
وقتی رفتی یه نگاه نکردی به پشت سرت موندم من با این همه دل تنگی
یه روز اومدی پیشم کردی شاد دلم را
ولی افسوس که با امدنت کردی مرا دل تنگ تراز دیروز
چه زیبا بود نگاهت همچون نگاه آهو در سبز زار
گفتم بینم روی ماه یار را گاه شوم آرام
ولی چو دیدم سیمای یار گشتم عاشقی دیوانه وار
پرچیدم از دستانش خستگی راه را
گام به گام بر می داشتم با او انگار در بهشت خدا پای می گذاشتم
سخن کردم با او از زیبایش از مهر و محبتش که نشسته بردلم
چه می دانستم هر واژه ی که زبانم می آمد زهری بر زخم دلش بود
من از عشق به او می گفتم
او فرار از عشق من
نگاهم را تقدیم چشمانه نازش می کردم
افسوس که نگاهش را چشمانم دریغ می کرد
آن روز برایش یک غریبه بودم
قدم های که با من برمی داشت از سر اجبار بود نه دوست داشتن
حرفی می زدم به انتظار پاسخش مدت ها به انتظار می نشستم ولی ...
نشستم سفره ی دل را باز کردم برایش از عشقمان گفتم افسوس که بیهوده حرف می زدم
نه گوشی نه چشمی نه حواسی بود که به حرفایم گوش کند
برای خودم در بلندای آسمان سیر می کردم بی آن که بدانم یارم در زمین و بی من فکر می کند